كعبه!

یك مكعب! همین!

و چرا مكعب؟ و چرا اینچنین ساده، بی هیچ تشخیصی، تزئینی؟

خدا بی شكل است، بی رنگ است، به شبیه است و هر طرحی و هر وضعی كه آدمی برگزیند، ببیند و تصور كند، خدا نیست.

خدا مطلق است، بی جهت است، این تویی كه در برابر او، جهت میگیری؛

این است كه در جهت كعبه ای و كعبه، خود، جهت ندارد.

و اندیشه ی آدمی، بی جهتی نمی تواند فهمید.

هر چه را رمزی از وجود او –بی سویی مطلق- بگیری، ناچار، جهتی می گیرد و رمز خدا نیست.

چگونه می تواند بی جهتی را در زمین، نشان داد؟

تا بدین گونه كه: تمامی جهات متناقض را با هم جمع كرد، تا هر جهتی، جهت نقیض خود را نفی كند، و آنگاه، ذهن، از آن، به بی جهتی پی برد.

تمامی جهات چندتاست؟

شش تا؛

و تنها شكلی كه این شش جهت را در خود جمع دارد، چیست؟

مكعب!

و مكعب، یعنی همه ی جهات؛

و همه ی جهات یعنی بی جهتی!

و رمز عینی آن: كعبه!

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 تیر 1386    | توسط: جواد    | طبقه بندی: مذهبی،     | نظرات()